۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

شب یلدای محصل


يلدا طولاني ترين شب سال است. خيلي ها اين شب را احيا ميكنند و دوست دارند طولاني ترين شب سال را با چشمان باز به سحر برسانند. اما چشمان يك محصل در اين شب بيشتر از همه چيز  اشتياق به يك خواب راحت و آسوده دارد كه متاسفانه سرماي شديد اتاقهاي كهنه و فرسوده محصلي امكان آن را هم دشوار مي سازد. يك محصل بيش از بيست روز را با امتحان و ترس و دلهره از ناكامي و چانس خوردن سپري كرده است و در اين شب كه براي اولين بار از شر اين ترس رهايي مي يابد؛ دوست دارد در گوشه ي دنج و خلوتي پلك هايش را روي هم بگذارد و بدون اينكه چرتش خراب شود، به خواب برود.
شب يلدا براي محصل، شب رهايي از شر چپترهاي مزخرف و پر از اشتباه استادان دانشگاه است كه براي بيست روز چشمان او را خسته ساخته است و در اين شب به لطف طولاني بودن شب، خواب شايد بتواند تا اندازه ي خستگي بيست روزه را از تن آنان بيرون كند.
اكنون كه اين كلمات را سرهم مي كنم اكثر هم اتاقي هايم سر بر بالشت گذاشته اند و آرام خوابيده اند. فضا كاملا ساكت است مي شود از دورترين فاصله صداي پارس سگهاي كابل را شنيد كه شايد سرما طاقت شان را طاق كرده است و از شدت آن فرياد مي زنند.
براي اولين بار است كه يلدا را در كابل مي گذرانم. يلداي كابل سردتر، بي رحم تر و تاريك تر است. امشب براي چندين ساعت برق نداشتيم و چندين ساعت از طولاني ترين شب سال را در تاريكي سپري كردم. اما بازهم تا اندازه ي در شادي اين شب خود را شريك مي دانم؛‌ زيرا اطمنان دارم كه فردا، مجبور نيستم در بر سر ميز امتحان بنشينم و درسهاي نداده و خوانده نشده را امتحان بدهم. خيلي ها  شايد از اين شب با انواع ميوه جات و كش و فش ديگر تجليل كنند، اما من اين شب رابا چاي سبز تيره و داغ تجليل مي كنم و چايم را جرعه جرعه مي نوشم و از چاي بيش از هر زماني لذت مي برم.

۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

بعدها


 فروغ را دوست دارم، هرچند كه شعرهايش زنانه است و زنانگي اش در شعرش فرياد ميزند ولي من بيش از هر مرد شاعري او را دوست دارم و كتابهايش را بيش از هركسي ديگري حتي سهراب و ديگران مي خوانم.

بعدها  
                      فروغ فرخزاد
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبا آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ی ز امروزها، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک می خواند مرا هردم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ی
در بر آیینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم زخویش
هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون باد بان قایقی
در افقها دور و پیدا می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار خاک
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

عشق و انتحاری


                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        
 از امروز تا همیشه میدانم که دوستت خواهم داشت، میدانم که در نبودت قلبم از تبش می افتد و زندگی دیگر احساس قشنگی و رسم خوشایندی نخواهد بود.  اما نمی دانم فردا را برای دوست داشتن تو فرصت زندگی دارم و یا اینکه تاریخ زندگی ام به پایان می رسد و باید در زباله دانی تاریخ انداخته شوم و یا  اینکه دود شوم و فضای شهر را آلوده تر سازم. زیرا:
اینجا زندگی اعتبار ندارد. تاریخ زندگی بیش از همه چیز زودتر به پایان می رسد؛ از دواهای دواخانه های داخل شهر، از مواد خوراکی خوراکه فروش ها و حتی از نوشیدنی های کودکان دست فروش در کنار سرک ها و . . . اینجا عاشقان انتحار به فراوانی پیروان مجنون یافت می شود، اینجا همه کس می تواند یک انتحاری باشد و همه چیز قابلیت تبدیل شدن به ابزار انتحار را داراست؛ از زنان بی سرپرست گرفته تا کودکان خردسال و معصوم و عمامه های با هاله ی قدسی و مذهبی. اینجا تخم امید هرگز نمی روید و بذر مرگ به حساب دانه های گندم کاشته می شود، درخت انتظار پیر و بر خیل منتظران هر روزه افزدوه می گردد، اما ساعات انتظار هرگز به پایان نمی رسد.
می ترسم وقتی فردا به امید دیدنت در ازدحام شهر قدم می گذارم و می خواهم فاصله ی تا رسیدن به تو را در نوردم، انتحاری از راه برسد، بمب را درست پیش پایم انفجار بدهد و من با بمب انتحار کننده دود شوم و به هوا بروم و تو حتی نتوانی لبخند مرا ببینی  که برای لحظه روبرو شدن با تو چندین بار در آیینه تمرین کرده بودم و تنها از اخبار تلویزیونها بشنوی انتحاری .... وقتی من با تمام عشقم دود می شوم و به آسمان غبار گرفته بلند می شوم، مرد انتحارکننده حتی پشت سرش را هم نگاه نخواهد کرد و غرق در خلسه روحانی خود به بهشت فکر خواهد کرد و کلید بهشت را در دستانش محکم خواهد فشرد و بعد همانند یک سوپرمن بر آن بوسه خواهد زد.
بدین صورت من با تمام عشقم دود خواهم شد و به هوا خواهم رفت، میدانم در آن لحظه تو حتی پنجره اتاقت را باز نگذاشته ای تا دود وجودم از پنجره اتاقت به مشامت برسد، مرد انتحاری هیچگاهی نخواهد فهمید که من، همانند او « عاشق» بوده ام. او را « عشق بهشت» به جنون کشانیده و نمی تواند چهره عاشق مرا ببیند. او می خواهد بمیرد برای اینکه به معشوقش برسد و من می خواهم زنده باشم، تا لحظه ی با معشوقم نفس بکشم. می بینی چه تفاوت عجیبی است؟! عشق او از یک انگیزه سادیستی برخاسته است و عشق من از یک انگیزه سانتی مانتال. تفاوت بین ما دوتا به اندازه ی فاصله ی است، از دنیا تا بهشت و شاید تا جهنم!


۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

افغانستان از دید چشم سوم




یک عکس هزار کلمه را می رساند.« ضرب المثمل چینی»
افغانستان جدید از چشم افغان ها عنوان نمایشگاهی عکس است که توسط مرکز فتوژورنالیزم« چشم سوم»که در روز24 سنبله در قصر ملکه باغ بابرشاه افتتاح گردید. این نمایشگاه به مدت هشت روز ادامه خواهد داشت و اولین نمایشگاه سیار عکس در افغانستان است که در ده ولایت افغانستان و همچنین در چند کشور خارجی و کنفرانس بن دوم، نمایش داده خواهد شد. این نمایشگاه با عکسهای از عکاسان مرکز فتوژورنالیزم چشم سوم و به کمک و همکاری بخش فرهنگی سفارت آمریکا و اداره همکاری های سوئیس در افغانستان راه اندای شده است.
افغانستان جدید از چشم افغانها عکسهای است از اکثر ولایات افغانستان که سعی شده است در آنها زوایای پنهای جامعه افغانستان که در حال تجربه یک دموکراسی تلخ و عبور از سالهای بی صدایی و بی تصویری است، به نمایش در آید. عکسهای به نمایش در آمده در این نمایشگاه چهره افغانستان را با تمام تناقض ها و پارادوکس هایش، به تماشاگران نشان می دهد و موضوعات مختلف در کادر دوربین جوانان چشم سوم جای گرفته است.
قرار بر این بود که سفیر آمریکا در افتتاح این نمایشگاه شرکت کرده و سخنرانی کند، اما احتمالا به دلیل مشکلات امنیتی، سفیر از آمدن در جلسه افتتاحیه این نمایشگاه خود داری کرده بود. احمد بهزاد معاون دوم پارلمان افغانستان، نجیب الله مسافر مسئول مرکز فتوژورنالیزم چشم سوم و مسئول اداره همکاری سوئیس در افغانستان از سخنرانان افتتاحیه این نمایشگاه بودند. این نمایشگاه در حالی برگزار شد که دو روز قبل از آن، کابل شاهد تجربه یکی از وحشت ناک ترین  حملات تروریستی بود که به مدت بیست ساعت ادامه یافت و جان نزدیک به بیست تن را گرفت. مردمی که به دیدن این نمایشگاه آمده بودند اکثرا دو روز قبل را در زیر زمینی خانه های شان سپری کرده بودند.
مرکز فتوژورنالیزم چشم سوم در سال 1387 ایجاد گردیده است و از آن روز تاکنون در عرصه عکاسی فعالیت های چشم گیری داشته است و توانسته است هنر عکاسی را در افغانستان به خوبی معرفی نماید.
هنر عکس در افغانستان، در کنار سینما و تیاتر از رشد و ترقی کمی برخوردار بوده است و تا کنون توجه زیادی به این هنرها در افغانستان صورت نگرفته است. اکثر افغانها، از تاثیر عکس و هنرمند عکاس در اجتماع آگاهی ندارند و علاوه بر این بی سوادی اکثر مردم تحلیل یک عکس و دریافت ایده پنهان در ماورای عکس را با مشکل رو برو می سازد.
تلاشهای عکاسان مرکز فتوژورنالیزم چشم سوم در راستای شناساندن افغانستان از زاویه دوربین، بازگویی روایت تصویری عصر دموکراسی در افغانستان است، که در آن در کنار تصاویری از صحنه های جنگ و حملات تروریستی، تصاویری از تلاش برای امرار حیات و بدست آوردن قوت شبانه روزی نیز، در کادر دوربین این هنرمندان جای گرفته است.
چنانچه در بالا خواندید، یک عکس هزار کلمه را می رساند، آیا 142 عکس چشم سوم، یکصدو چهل و دو هزار کلمه خواهد بود؟!

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

کشته مرا چشمان بادامی تو

روزگار بازی های عجیب با انسان می کند، بازی های که سرنوشت انسانها، دیدگاه و فکر شان را عوض می کند.

گاهی اوقات حادثه کوچکی، باعث تغییر بزرگی در دیدگاه یک انسان می شود و او را دیگرگون می کند. « عشق» نیز از آن جمله است. عشق با دل انسان بازی میکند، قلب را به تپش وا می دارد و آرام و قرار را از آن می گیرد.

وقتی « عاشق» باشی زندگی را فقط در چشمان معشوق می بینی و شاهرگ زندگی ات بدون او توان پریدن ندارد.

شغل مقدس کارگری داری، آبدارچی هستی و روزگارت بد نیست و سر و زنده و شاداب هستی. از بد روزگار افغانی از ساختمان می افتد و پایش می شکند. فردای آن روز « رحمت» را سلطان همراهش می آورد. رحمت ناتوان و ضعیف است و تو نیز پرخاشگر و سرنازگاری داری با کارگران. به دستور معمار جایت را به رحمت واگذار می کنی. حسودی ات می شود از اینکه یک افغانی کارت را از تو بگیرد. اما روزگار برایت قصه ی دیگری دارد. رحمت بجایت زود رشد میکند و همه از کارش راضی هستند. روزی داخل آشپزخانه می شوی، به ناگاه دختری را می بینی که موهایش را شانه می زند. گیج می شوی، باورت نمی شود.

آری سخت است. در دنیای تو چنین کاری به یک امر محال می ماند. « رحمت» دختر است؟!

از آن روز به بعد دنیایت دیگر گون می شود و « چشمان بادامی» رحمت جادویت میکند. تو دیگر به رحمت کینه نه بلکه عشق میورزی. کنجکاوانه ساعات رفتن و آمدنش را نظاره میکنی.

اما رحمت یک افغانی مهاجر است و هیچ اعتبار دولتی ندارد. مامورین هر لحظه که بخواهند او را از مرز خارج می توانند. مامورین رحمت را در حال که کوله بارش پر از نان گرم است، دنبال می کنند. تو بالآخره رحمت را نجات میدهی. ولی از آن روز به بعد دیگر رحمت سرکار نمی آید. سلطان نیز نمی آید تا سراغ رحمت را از او بگیری.

از معمار مرخصی می گیری. آواره و سرگردان دنبال سلطان و رحمت می گردی. جوینده یابنده است. سلطان را می یابی. سلطان آدرس محل کار رحمت را برایت می دهد. رحمت را می بینی که با چه زحمتی کار میکند و دستان نازکش تاب بلند کردن سنگهای سنگین را ندارد. لحظه ی نفست می گیرد.  بر می گردی و به بهانه مریضی خواهرت از معمار پول کار یکساله ات را میگیری. پول را به سلطان می دهی که به « نجف» پدر رحمت که معیوب است بدهد. اما سلطان که ماه ها منتظر بدست آوردن چینین پولی بود تا به افغانستان بر گردد و زن بیمارش را مداوا کند، پول را می گیرد و بجای که به نجف بدهد، به افغانستان بر می گردد. از دست نجف نامه ی به این مضمون برایت می نویسد« به امام رضا بر می گردم و پولت را می دهم». پایین اش نشان انگشت سلطان را می بینی. نجف را تا خانه اش می رسانی و این فرصتی است و بدینگونه خانه مشعوق ( اگر خانه ی داشته باشد) را پیدا میکنی. برای نجف عصای می خری تا راحت تر بتواند راه برود. ولی وقتی وارد خانه می شوی، می فهمی که برادر نجف در جنگ در افغانستان کشته شده است و خانواده اش بی سرپرست شده اند و « باران» که تا اکنون بنام رحمت می شناختی، تنها نان آور خانواده نجف است.

دوباره به محل کارت بر می گردی. سرگرم کاری و غرق در دنیای خودت. صداهای را می شنوی که نجف آمده است. می بینی همه با نجف خوش و بش میکنند. معمار نجف را به دفترش می برد. نجف از معمار پول قرض می خواهد. معمار نجف را نا امید رد می کند. بی تاب و بی قرار می شوی. شناس نامه ات را می فروشی و پولش را به نجف میدهی. برای اولین بار وقتی در میزنی « باران» در را برویت می گشاید. نگاه های اسرار آمیزی دارد.  او شرمگینانه در را می بند و تو می گشایی و میگویی« به آغا نجف کار دارم» نجف می آید و پول را از طرف معمار به او میدهی. میگویی حقت است که معمار برایت پول بدهد و حتی می توانی از او شکایت کنی. ولی نجف همانند دریای آرام و خونسرد فقط از معمار تشکر و سپاسگزاری می کند و خود را بازهم مدیون او میداند.

نجف فردای آن روز عزم افغانستان دارد. او باران را نیز همراه خود می برد. از شنیدن این خبر سردرگم می شوی. خدایا چه کنم؟ ولی عشق همچنان امیدوارت می سازد. فردا، هنگام که نجف بار سفر را می بندد و تو یاری اش میکنی، برای نخستین بار لبخند نازکی بر لبان گرد« باران» نقش می بندد. نگاهت با نگاهش تا انتهای جاده  درهم می آمیزد.

معشوق رفت، اما رد پایش هنوز باقیست. نجف بر خواهد گشت و پول معمار را خواهد، چرا که در ذات نجف خیانت ریشه ندوانده، او باران را نیز با خود خواهد آورد؛ چرا که در افغانستان دیگر کسی ندارد که باران، یگانه دختر خود را پیشش بگذارد.

2

عشق مرز ها را درهم می نورد و در بسترهای گوناگون جای میگیرد. « باران 1379» ساخته مجید مجیدی عشق را در بستر مهاجرت و عالم غربت به نمایش می گذارد. پسر دهاتی ایرانی عاشق یک دختر چشم بادامی افغانی می شود. دختری که قبلا به چهره یک پسر، کار و نان اش را از او گرفته بود.

در آغاز فلم نوشته شده است، گروه از مهاجران افغانی اصلا مفهوم خانه را نمی دانند و هرگز جای بنام« خانه» برای شان مفهوم قابل درک و تعریف شده ندارد.

جنگ خیل کثیری از افغانها را دنیای مهاجرت و رنج ها و غمهایش آشنا ساخت. دوری از وطن و قرار گرفتن درضعیت یک بی خانمان همیشگی از یک سو و طعن ها و کنایه های بیگانگان از سوی دیگر، قلب آنها را می فشرد. آوارگی و بی خانمانی نه تنها زندگی افغانها را از هم گسیخته و همراه با خاطرات درناک کرده است، بلکه آنها را از زمینه های فرهنگی پیشین شان نیز تا اندازه قابل توجهی، دور ساخته اند.

روایت دراماتیک رنج های مهاجرین افغانی دربستر عشق و عشق نمادین پسر ایرانی به دختر افغانی؛ که از دیدگاه مجیدی می تواند تعبیر مهمان دوستی و محبت ایرانی ها را نسبت مهاجران افغانی نشان دهد، نه تنها واقعیت زندگی مهاجرین را نشان نمی دهد بلکه صرفا نوعی تبلیغ سیاسی است برای ارائه حسن نظر ایرانی ها نسبت به افغانی ها. واقعیتی که وارونه جلوه داده شده است.

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

به احترام مجنون!


     وقتی همه جا تاریک باشد و ظلمت موج بزند، دیدن ظاهر اشیا امکان ندارد؛ ما دیگر نمی توانیم پرواز پرنده ها را ببینیم، شگفتن گلی را تماشا نمایم و چهره های اطرافیان و وابستگان خود را بشناسیم. طلوع و غروب خورشید برای ما یکسان است و ما هیچگاه خورشید را در هنگام طلوع نمی بینیم که همانند عروسی زیبا، با ناز و کرشمه سر بر می آورد و نیز آن را هنگام غروب نمی توانیم ببینم که بارنگ طلایی اش چقدر دوست داشتنی است. اما در ورای این ظلمت ظاهری عالمی دیگری نهفته است؛ عالمی که روشن است و صفا و صمیمیتی خاصی دارد. وقتی در تاریکی ظاهری و روشنایی درونی بسر ببری همه بتو مهر می ورزند و شفقت و مهربانی شان را ابراز می دارند. تو در دنیای خود همانند یک فرشته؛ صاف، مهربان و دوست داشتنی هستی و همگی دوست دارند دستت را بگیرند و با تو همدلی بکنند. دنیای خودت برایت آشنا و مانوس است، تمام رازها و رمزهایش را می دانی و در حضور خلوت انس رازهایت را با دیگران شریک می سازی. تو هستی با عالمی از خود و برای خود.
 عجیب زمانی است که تو از دنیای درونی ات به دنیای بیرونی پا بگذاری. دنیای غریب و نا آشنا. اینجا تو غریبه هستی، هیچکس را نمی شناسی، حتی نمیدانی چهره مادر چگونه است، زنت چه قیافه ی دارد و دختر خردسالت که با صدای کودکانه اش بارها برایت شعر و قصه خوانده بود چه شکلی است. انبوه از آدمها برایت دست تکان می دهند، در زیر قدمهایت گل می پاشند و برایت تبریک میگویند از اینکه توانسته ای بینایی ات را بدست بیاری. اما تو هیچکس را تشخیص داده نمی توانی، نمی دانی چه احساسی داشته باشی، فقط گنگ و ساکت همه را نگاه می کنی. راستی برای اولین بار که چشمت را گشودی مورچه ی تو را راه رفتن و زندگی کردن را یاد داد، تو مدیون مورچه نیز هستی. ساکت و آرام در جایت ایستاده ای، دستها از تو می خواهند به طرف شان بیایی و تو آرام و شمرده گام بر می داری و نزدیک می شوی. کم کم برای اولین بار می بینی که مادرت، زن و دخترت و دایی ات چطور قیافه های دارند. برای اولین بار خانه ات را می بینی و با باغچه خانه ات آشنا می شوی. کتابهایت را می بیبنی که باخط بریل نوشته شده اند، مثنوی را می بینی؛ با خط قدیمی و جلد چرمی.
دنیای بیرون تو را با تجربه های جدید آشنا می کند، تجربه های سخت و طاقت فرسا. تو وقتی به دختری که از شاگردان ات هست و سالها نتوانسته ای چهره اش را ببینی، دل می بندی، در عین حالی که احساس عاشقانه را تجربه می کنی، فراق نیز به سراغت می آید و زن و دختر و بالآخره مادرت تو را رها می کنند. دنیای بیرونی به یکباره تو را از گذشته ات دور میکند، تو یکسره پیوندت را با گذشته می بری و زندگی جدید، در دنیای جدید برای خودت می سازی. زندگی در تنهای و با خود بودن تو را دیگر گون می سازد. فضای غریب و نا آشنای جدید دلت را می گیرد و تو همانندی و تشابهی با هیچکسی نمی بینی. بازهم مجبور می شوی به دنیای درون پناه ببری. بازهم دنبال مثنوی می روی و دوباره احساس عارفانه در وجودت زنده می شود. دوباره از خداوند فرصت زندگی و بازگشت به دامان پر محبت خانواده را می خواهی. از تنهایی خسته شده ی و درد فراق زمین گیرت کرده است. دوست داری دوباره با دخترت در کوچه ها بازی کنی و راستی تو بید مجنون را دوست داشتی، اعتقاد داشتی که برایت شانس می آورد. اکنون تو خود نیز همانند مجنون از درد فراق ناله میکنی و شور وصال در درونت دوباره زنده شده است، اما آیا می توانی به وصال برسی؟ می توانی ... ؟
« بید مجنون 1383» ساخته ی مجید مجیدی را دیدم و جملات فوق را بعد از دیدن آن نوشتم. من دوست دارم مجیدی را به عنوان « انسانگرا ترین فلمساز ایرانی» بشناسم. فلمهای او سرشار از انسانیت هست و تم اصلی تمام فلمهایش را تاکید بر انسانیت انسان،  تشکیل میدهد.از« بچه های آسمان» تا « رنگ خدا» و « آواز گنجشک ها» و بالآخره« بید مجنون»؛ همه بر انسانیت قهرمان فلم تاکید دارند. قهرمانهای مجیدی در زندگی با مشکلات و رنجهای فراوانی روبرو می شوند، تلخی های زیادی را در زندگی می چشند ولی هیچگاه حقارت و ذلت را نمی پذیرند و انسانیت شان را به هیچ قیمتی از دست نمی دهند.
مجیدی در قصه گویی ساختار کلاسیک سینما را پیروی میکند، ولی درامهایش از قدرت فوق العاده و جذابیت بسیار بالای برخور دار است. او بیشتر از صحنه های ریالستیک استفاده می کند و این موضوع در نزدیکی فلم هایش به زندگی واقعی تاثیر فروانی گذاشته است.« بید مجنون» ساده و روان است و از همه مهمتر از سینماتوگرافی بسیار عالی برخوردار است. رنگ ها و نور بصورت بسیار نرم و ملایم هستند و تا آخرین لحظه فلم، چشمهای را خسته نمی سازد.« بید مجنون» از جمله فلمهای است که اگر دوباره ببینم بازهم لذت خواهم برد.

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

نقدی بر وضعیت کنونی سینمای افغانستان

سینما هنر بزرگ و گسترده یی است که پیوند ژرف با هنر های دیگرمانند: موسیقی، نقاشی، پیکر تراشی، رقص، تمثیل، شعر و ... دارد و بیانگر رویکرد های چند گانه در حوزه روانشاختی، فلسفه، زیبایی شناسی و موارد دیگر است.
باتوجه به این رابطه ی چند سویه (و همه سویه) با هنر، فلسفه، فناوری و ... ارایه تعریف جامع و مانع که بتواند شناخت مجموعی از هنر سینما یا "هنرهفتم" را بیان نماید، کار دشوار و پیچیده یی است؛ زیرا بزرگی و گسترده گی این هنر شگفتی انگیز سبب می شود تا نتوان تعریف همه پذیر از آن ارایه داد.
اگر بحث در باره ی توجیه ی هنر سینما را به فرصت فراگیر و گسترده تری واگذار کنیم و از حاشیه روی بپرهیزیم، بهتر است نقبی بزنیم به سوی وضعیت کنونی سینمای افغانستان که مثل هنر های دیگر (و حتا بیشتر از دیگرهنرها) دچار نابه سامانی های زیر است:
1- هرزه گرایی:
بیشتر تولیدات سینمایی در کشور ما دچار هرزه گرایی است؛ یعنی این هرزه گی و هرزه گرایی هم در عرصه ی محتوا وهم در زمینه ی تکنیک موجود است. (باید گفت که بحث فرآورده های سینمایی تا حدی خوب باتوجه به امکانات دست داشته جدا از این مسأله است) این هرزه گرایی، مشمول ارائه محتوای بسیار پیش پا افتاده، عوام زده و بازاری است که نمونه هایش را به فراوانی می توان در حوزه ی تولیدات روزمره بازیافت.
2- هندی زده گی:
هندی زده گی و بازتاب تصورات سینمای تجارتی هند (آن هم به گونه ی ناقص) و تقلید کور کورانه از فضای فلم های هندی، ناهنجاری فزاینده یی دربرابر رشد هویت واقعی سینمای افغانستان است. این رویکرد منفی (هندی زده گی حاد و گاه مزمن) در بیشتر تولیدات ویدیویی و تاحدی هم سینمایی محسوس است.
افزون براین، در برخی فلم های پشتو که تازه تولید شده اند، نوعی رویکرد "پاکستانی گرایی" نیز به مشاهده می رسد که واقعن بیننده ی جدی را دچار "تهوع مزاج" می سازد.
نبود شناخت از هویت سینمای افغانستان:
هنوز متأسفانه به جز از چند سینماگر انگشت شما در کشور، شمار دیگری از سینماگران (به ویژه آنانی که به گونه ی غیر حرفه یی وارد سینما شده اند) تا اکنون نمی دانند که هویت سینمای افغانستان چیست و بازتاب واقعیت فرهنگی ما در پیوند با سینما کدام است.
از دید من، یکی از عواملی که سبب شده تا هویت سینمای کشور ما دچار بحران واقعی شود، همین نبود درک و نبود شناخت درست از این هویت است.
من در این باور با شماری ازسینماگران کشورم هم عقیده ام که هنوز هویت واقعی سینمای افغانستان به گونه ی سامانمند شکل نگرفته است؛ اما پاسخم به این عزیزان این است که هویت واقعی سینمای را کی باید بسازد؟ بی تردید این هویت، با ساخته های جدی و ژرف سینمایی پدید می آید، نه این که ما هرروز دنبال بازتاب مفاهیمی در سینما باشیم که ما را از هویت مان دور می کند و به جای آن بحران هویت سینمایی را تقویت می نماید.
عدم گزینش محتوای خوب:
چالش دیگری که در برابر سینمای افغانستان( به ویژه شماری از سینماگران کشور) قرار دارد، عدم گزنیش موضوع و یا محتوای خوب است.
این چالش بیشتر دامنگیر برخی از سینماگران غیرحرفه یی و تاحدی هم سینما گران حرفه یی است.
مشکل عمده در عدم گزینش محتوای خوب به نظر من در وهله ی نخست از عدم فهم و نداشتن نگاه ژرف به مسأله ناشی می شود؛ در حالی که افغانستان با توجه به بحران ها و فاجعه هایی که پشت سرگذارده، مجموعه ی بی نظیری از موضوعات و مفاهیم بازتاب نداده شده است که اندکی اگر دقت شود، موضوعات بکری را می توان در تأریخ گذشته و معاصر این کشور ( در زمینه های مختلف) دریافت که هر یک به نوبه ی خود، می توانند مفاهیم گوناگونی را برای مخاطبان در داخل و بیرون از کشور ارایه بدهند.
کمبود امکانات:
کمبود امکانات اقتصادی و نبود سرمایه گذاری درست در عرصه سینمای افغانستان و هم چنان کمبود ابزار و فنآوری های تکنیکی، از مهم ترین چالش ها فرا راه سینماگران و عدم شکل گیری فرآورده های سینمایی بهتر است.
جای یادآوری است که برخی از فرآورده های سینمایی تا حدی هم خوب که در کشور تولید می شوند، بیشترشان با امکانات محدود و عدم سرمایه گذاری مواجه اند، و این تنها تلاش و ذوق دست اندرکاران آن است که با پی گیری وپشتکار، به پیروزی های محدودی در این عرصه نایل می آیند؛ یعنی نه دولت و نه نهاد های مسؤول در این عرصه توجه می کنند و نه هم منبع مشتخصی برای تمویل و سرمایه گذاری در این زمینه وجود دارد.
کمبود هنرپیشه های زن:
کمبود هنرپیشه های زن، به دلیل موجودیت سنت های دست و پاگیر در جامعه و برداشت بدی که از حضور زنان هنرپیشه در افغانستان وجود دارد، چالش عمده ی دیگری است که در برابر سینماگران کشور وجود دارد و به همین دلیل است که سینمای افغانستان، بیشتر سینمای مذکر است و زنان هنرپیشه در آن (به جز از چند ساخته ی سینمایی) نقش حاشیه یی دارند و به شدت سینمای افغانستان با بحران حضور زنان هنر پیشه رو به رو است.
 چند نکته ی قابل تأمل:
با توجه به آن چه به گونه ی فشرده گفته شد (و هنوز موارد ناگفته شده ی دیگر هم وجود دارد) سینمای افغانستان با وجود تمام چالش ها و مشکلاتی که دارد، فرآورده های خوب سینمایی مانند: "اسامه" به کارگردانی "صدیق برمک" "خاک و خاکستر" به کارگردانی "عتیق رحیمی"، "من اسب می خواهم نه زن" به کارگردانی" همایون پاییز"، "سیبی از بهشت" به کارگردانی و نویسنده گی "همایون مروت" ۹۰ دقیقه،محصول سال ۱۳۸، فلمی کوتاه به نام "خشخاش in the name of opium "از سید جلال حسینی ۱۵ دقیقه، محصول ۱۳۸۹، سرپناه ، فلم انیمیشن نقاشی متحرک به کارگردانی محسن حسینی ۵ دقیقه محصول سال ۱۳۸۵، جاده ی یکطرفه فلم کوتاه ۳۰ دقیقه یی از ساخته های "بصیر سنگی" را نیز شکل داده است که هر کدام با توجه به فضای ویژه ی خود و رویکرد های مبتنی برنوع نگرش تولید کننده گان آن از ارزش و اهمیت ویژه یی برخوردار اند.
گروه سینمایی "جامپ کات" (که جلال حسینی نیزاز همین گروه است ) کارشان نیزجذاب وجالب است . به نقل از"صدیق برمک"فلمسازمطرح کشور:"جوانانی در این گروه سینمایی(جامپ کات) گرد هم آمده اند که قالب ها را می شکنند و درعصر بی باوری ها، باور می آفرینند. کار های شان موج جدیدی از اندیشه های بی باکیست که تا حال در این کشور تکرار نشده است". (1)
اما باید گفت که بسنده کردن به این موارد، به هیچ روی بازگو کننده ی عدم توجه بر چالش هایی نیست که فراوری سینما و سینماگران افغانستان وجود دارد.
نویسنده: جاوید فرهاد
منبع: سایت جاویدان