۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

به احترام مجنون!


     وقتی همه جا تاریک باشد و ظلمت موج بزند، دیدن ظاهر اشیا امکان ندارد؛ ما دیگر نمی توانیم پرواز پرنده ها را ببینیم، شگفتن گلی را تماشا نمایم و چهره های اطرافیان و وابستگان خود را بشناسیم. طلوع و غروب خورشید برای ما یکسان است و ما هیچگاه خورشید را در هنگام طلوع نمی بینیم که همانند عروسی زیبا، با ناز و کرشمه سر بر می آورد و نیز آن را هنگام غروب نمی توانیم ببینم که بارنگ طلایی اش چقدر دوست داشتنی است. اما در ورای این ظلمت ظاهری عالمی دیگری نهفته است؛ عالمی که روشن است و صفا و صمیمیتی خاصی دارد. وقتی در تاریکی ظاهری و روشنایی درونی بسر ببری همه بتو مهر می ورزند و شفقت و مهربانی شان را ابراز می دارند. تو در دنیای خود همانند یک فرشته؛ صاف، مهربان و دوست داشتنی هستی و همگی دوست دارند دستت را بگیرند و با تو همدلی بکنند. دنیای خودت برایت آشنا و مانوس است، تمام رازها و رمزهایش را می دانی و در حضور خلوت انس رازهایت را با دیگران شریک می سازی. تو هستی با عالمی از خود و برای خود.
 عجیب زمانی است که تو از دنیای درونی ات به دنیای بیرونی پا بگذاری. دنیای غریب و نا آشنا. اینجا تو غریبه هستی، هیچکس را نمی شناسی، حتی نمیدانی چهره مادر چگونه است، زنت چه قیافه ی دارد و دختر خردسالت که با صدای کودکانه اش بارها برایت شعر و قصه خوانده بود چه شکلی است. انبوه از آدمها برایت دست تکان می دهند، در زیر قدمهایت گل می پاشند و برایت تبریک میگویند از اینکه توانسته ای بینایی ات را بدست بیاری. اما تو هیچکس را تشخیص داده نمی توانی، نمی دانی چه احساسی داشته باشی، فقط گنگ و ساکت همه را نگاه می کنی. راستی برای اولین بار که چشمت را گشودی مورچه ی تو را راه رفتن و زندگی کردن را یاد داد، تو مدیون مورچه نیز هستی. ساکت و آرام در جایت ایستاده ای، دستها از تو می خواهند به طرف شان بیایی و تو آرام و شمرده گام بر می داری و نزدیک می شوی. کم کم برای اولین بار می بینی که مادرت، زن و دخترت و دایی ات چطور قیافه های دارند. برای اولین بار خانه ات را می بینی و با باغچه خانه ات آشنا می شوی. کتابهایت را می بیبنی که باخط بریل نوشته شده اند، مثنوی را می بینی؛ با خط قدیمی و جلد چرمی.
دنیای بیرون تو را با تجربه های جدید آشنا می کند، تجربه های سخت و طاقت فرسا. تو وقتی به دختری که از شاگردان ات هست و سالها نتوانسته ای چهره اش را ببینی، دل می بندی، در عین حالی که احساس عاشقانه را تجربه می کنی، فراق نیز به سراغت می آید و زن و دختر و بالآخره مادرت تو را رها می کنند. دنیای بیرونی به یکباره تو را از گذشته ات دور میکند، تو یکسره پیوندت را با گذشته می بری و زندگی جدید، در دنیای جدید برای خودت می سازی. زندگی در تنهای و با خود بودن تو را دیگر گون می سازد. فضای غریب و نا آشنای جدید دلت را می گیرد و تو همانندی و تشابهی با هیچکسی نمی بینی. بازهم مجبور می شوی به دنیای درون پناه ببری. بازهم دنبال مثنوی می روی و دوباره احساس عارفانه در وجودت زنده می شود. دوباره از خداوند فرصت زندگی و بازگشت به دامان پر محبت خانواده را می خواهی. از تنهایی خسته شده ی و درد فراق زمین گیرت کرده است. دوست داری دوباره با دخترت در کوچه ها بازی کنی و راستی تو بید مجنون را دوست داشتی، اعتقاد داشتی که برایت شانس می آورد. اکنون تو خود نیز همانند مجنون از درد فراق ناله میکنی و شور وصال در درونت دوباره زنده شده است، اما آیا می توانی به وصال برسی؟ می توانی ... ؟
« بید مجنون 1383» ساخته ی مجید مجیدی را دیدم و جملات فوق را بعد از دیدن آن نوشتم. من دوست دارم مجیدی را به عنوان « انسانگرا ترین فلمساز ایرانی» بشناسم. فلمهای او سرشار از انسانیت هست و تم اصلی تمام فلمهایش را تاکید بر انسانیت انسان،  تشکیل میدهد.از« بچه های آسمان» تا « رنگ خدا» و « آواز گنجشک ها» و بالآخره« بید مجنون»؛ همه بر انسانیت قهرمان فلم تاکید دارند. قهرمانهای مجیدی در زندگی با مشکلات و رنجهای فراوانی روبرو می شوند، تلخی های زیادی را در زندگی می چشند ولی هیچگاه حقارت و ذلت را نمی پذیرند و انسانیت شان را به هیچ قیمتی از دست نمی دهند.
مجیدی در قصه گویی ساختار کلاسیک سینما را پیروی میکند، ولی درامهایش از قدرت فوق العاده و جذابیت بسیار بالای برخور دار است. او بیشتر از صحنه های ریالستیک استفاده می کند و این موضوع در نزدیکی فلم هایش به زندگی واقعی تاثیر فروانی گذاشته است.« بید مجنون» ساده و روان است و از همه مهمتر از سینماتوگرافی بسیار عالی برخوردار است. رنگ ها و نور بصورت بسیار نرم و ملایم هستند و تا آخرین لحظه فلم، چشمهای را خسته نمی سازد.« بید مجنون» از جمله فلمهای است که اگر دوباره ببینم بازهم لذت خواهم برد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر