۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

کشته مرا چشمان بادامی تو

روزگار بازی های عجیب با انسان می کند، بازی های که سرنوشت انسانها، دیدگاه و فکر شان را عوض می کند.

گاهی اوقات حادثه کوچکی، باعث تغییر بزرگی در دیدگاه یک انسان می شود و او را دیگرگون می کند. « عشق» نیز از آن جمله است. عشق با دل انسان بازی میکند، قلب را به تپش وا می دارد و آرام و قرار را از آن می گیرد.

وقتی « عاشق» باشی زندگی را فقط در چشمان معشوق می بینی و شاهرگ زندگی ات بدون او توان پریدن ندارد.

شغل مقدس کارگری داری، آبدارچی هستی و روزگارت بد نیست و سر و زنده و شاداب هستی. از بد روزگار افغانی از ساختمان می افتد و پایش می شکند. فردای آن روز « رحمت» را سلطان همراهش می آورد. رحمت ناتوان و ضعیف است و تو نیز پرخاشگر و سرنازگاری داری با کارگران. به دستور معمار جایت را به رحمت واگذار می کنی. حسودی ات می شود از اینکه یک افغانی کارت را از تو بگیرد. اما روزگار برایت قصه ی دیگری دارد. رحمت بجایت زود رشد میکند و همه از کارش راضی هستند. روزی داخل آشپزخانه می شوی، به ناگاه دختری را می بینی که موهایش را شانه می زند. گیج می شوی، باورت نمی شود.

آری سخت است. در دنیای تو چنین کاری به یک امر محال می ماند. « رحمت» دختر است؟!

از آن روز به بعد دنیایت دیگر گون می شود و « چشمان بادامی» رحمت جادویت میکند. تو دیگر به رحمت کینه نه بلکه عشق میورزی. کنجکاوانه ساعات رفتن و آمدنش را نظاره میکنی.

اما رحمت یک افغانی مهاجر است و هیچ اعتبار دولتی ندارد. مامورین هر لحظه که بخواهند او را از مرز خارج می توانند. مامورین رحمت را در حال که کوله بارش پر از نان گرم است، دنبال می کنند. تو بالآخره رحمت را نجات میدهی. ولی از آن روز به بعد دیگر رحمت سرکار نمی آید. سلطان نیز نمی آید تا سراغ رحمت را از او بگیری.

از معمار مرخصی می گیری. آواره و سرگردان دنبال سلطان و رحمت می گردی. جوینده یابنده است. سلطان را می یابی. سلطان آدرس محل کار رحمت را برایت می دهد. رحمت را می بینی که با چه زحمتی کار میکند و دستان نازکش تاب بلند کردن سنگهای سنگین را ندارد. لحظه ی نفست می گیرد.  بر می گردی و به بهانه مریضی خواهرت از معمار پول کار یکساله ات را میگیری. پول را به سلطان می دهی که به « نجف» پدر رحمت که معیوب است بدهد. اما سلطان که ماه ها منتظر بدست آوردن چینین پولی بود تا به افغانستان بر گردد و زن بیمارش را مداوا کند، پول را می گیرد و بجای که به نجف بدهد، به افغانستان بر می گردد. از دست نجف نامه ی به این مضمون برایت می نویسد« به امام رضا بر می گردم و پولت را می دهم». پایین اش نشان انگشت سلطان را می بینی. نجف را تا خانه اش می رسانی و این فرصتی است و بدینگونه خانه مشعوق ( اگر خانه ی داشته باشد) را پیدا میکنی. برای نجف عصای می خری تا راحت تر بتواند راه برود. ولی وقتی وارد خانه می شوی، می فهمی که برادر نجف در جنگ در افغانستان کشته شده است و خانواده اش بی سرپرست شده اند و « باران» که تا اکنون بنام رحمت می شناختی، تنها نان آور خانواده نجف است.

دوباره به محل کارت بر می گردی. سرگرم کاری و غرق در دنیای خودت. صداهای را می شنوی که نجف آمده است. می بینی همه با نجف خوش و بش میکنند. معمار نجف را به دفترش می برد. نجف از معمار پول قرض می خواهد. معمار نجف را نا امید رد می کند. بی تاب و بی قرار می شوی. شناس نامه ات را می فروشی و پولش را به نجف میدهی. برای اولین بار وقتی در میزنی « باران» در را برویت می گشاید. نگاه های اسرار آمیزی دارد.  او شرمگینانه در را می بند و تو می گشایی و میگویی« به آغا نجف کار دارم» نجف می آید و پول را از طرف معمار به او میدهی. میگویی حقت است که معمار برایت پول بدهد و حتی می توانی از او شکایت کنی. ولی نجف همانند دریای آرام و خونسرد فقط از معمار تشکر و سپاسگزاری می کند و خود را بازهم مدیون او میداند.

نجف فردای آن روز عزم افغانستان دارد. او باران را نیز همراه خود می برد. از شنیدن این خبر سردرگم می شوی. خدایا چه کنم؟ ولی عشق همچنان امیدوارت می سازد. فردا، هنگام که نجف بار سفر را می بندد و تو یاری اش میکنی، برای نخستین بار لبخند نازکی بر لبان گرد« باران» نقش می بندد. نگاهت با نگاهش تا انتهای جاده  درهم می آمیزد.

معشوق رفت، اما رد پایش هنوز باقیست. نجف بر خواهد گشت و پول معمار را خواهد، چرا که در ذات نجف خیانت ریشه ندوانده، او باران را نیز با خود خواهد آورد؛ چرا که در افغانستان دیگر کسی ندارد که باران، یگانه دختر خود را پیشش بگذارد.

2

عشق مرز ها را درهم می نورد و در بسترهای گوناگون جای میگیرد. « باران 1379» ساخته مجید مجیدی عشق را در بستر مهاجرت و عالم غربت به نمایش می گذارد. پسر دهاتی ایرانی عاشق یک دختر چشم بادامی افغانی می شود. دختری که قبلا به چهره یک پسر، کار و نان اش را از او گرفته بود.

در آغاز فلم نوشته شده است، گروه از مهاجران افغانی اصلا مفهوم خانه را نمی دانند و هرگز جای بنام« خانه» برای شان مفهوم قابل درک و تعریف شده ندارد.

جنگ خیل کثیری از افغانها را دنیای مهاجرت و رنج ها و غمهایش آشنا ساخت. دوری از وطن و قرار گرفتن درضعیت یک بی خانمان همیشگی از یک سو و طعن ها و کنایه های بیگانگان از سوی دیگر، قلب آنها را می فشرد. آوارگی و بی خانمانی نه تنها زندگی افغانها را از هم گسیخته و همراه با خاطرات درناک کرده است، بلکه آنها را از زمینه های فرهنگی پیشین شان نیز تا اندازه قابل توجهی، دور ساخته اند.

روایت دراماتیک رنج های مهاجرین افغانی دربستر عشق و عشق نمادین پسر ایرانی به دختر افغانی؛ که از دیدگاه مجیدی می تواند تعبیر مهمان دوستی و محبت ایرانی ها را نسبت مهاجران افغانی نشان دهد، نه تنها واقعیت زندگی مهاجرین را نشان نمی دهد بلکه صرفا نوعی تبلیغ سیاسی است برای ارائه حسن نظر ایرانی ها نسبت به افغانی ها. واقعیتی که وارونه جلوه داده شده است.