۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

بعدها


 فروغ را دوست دارم، هرچند كه شعرهايش زنانه است و زنانگي اش در شعرش فرياد ميزند ولي من بيش از هر مرد شاعري او را دوست دارم و كتابهايش را بيش از هركسي ديگري حتي سهراب و ديگران مي خوانم.

بعدها  
                      فروغ فرخزاد
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبا آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ی ز امروزها، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک می خواند مرا هردم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ی
در بر آیینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم زخویش
هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون باد بان قایقی
در افقها دور و پیدا می شود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار خاک
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر