۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه



سایه - روشن های زندگی دانشجویی
شنبه این هفته از نگاه دفتر حاضری، رسما از دانشگاه فارغ شدم. وقتی ساعت یک و نیم  بعد از ظهر از دروازه عمومی دانشگاه خارج شدم، مطمئن بودم که دیگر با عجله و خواب آلود از این دروازه عبور نخواهم کرد تا زودتر سر صنف برسم و غیر حاضر نشوم. زیرا روزهای زیادی خواب آلود و گیج از این دروازه عبور کرده بودم و حتی یادم می رفت کارت هویت خود را به پولیس نشان دهم.
روز فراغت باید روزی خوبی باشد، اما شنبه برای من روز خوبی نبود. همزمان همانطور که فکر میکردم امروز فارغ می شوم، فکر می کردم بعد از این چه خواهد شد؟ چهارسال با همه ی رنج ها و دردها، خوشی ها و شادی ها، دوستی ها و فراق ها، سپری شد. اما از روز شنبه زندگی ام وارد مرحله ی جدیدی شد؛ انتظارات اطرافیانم از من فرق کرد، خانواده ام از من توقع متفاوت خواهند داشت؛ اما من میدانم با چهار سال پیش چندان تفاوتی نکرده ام و تنها ثمره این چهارسال شاید یک ورق مهر کرده  بنام لیسانس باشد که هیچگاه مفهوم واقعی اش را در وجود من نخواهد یافت و مدتی باید دفتر به دفتر بدوم تا آن را به دست آورم.
همچنان ذهنم فلاش بک خورد به چهار سال پیش، روزی که بعد از سه روز جستجو در یافتم در دانشکده هنرهای زیبا قبول شده ام، لحظه ی که این خبر را به دوستان و خانواده ام دادم و همه برایم متاسف شدند، روزی که برای اولین  بار وارد کابل شدم و نمی دانستم کجا بروم، با چه کسی تماس بگیرم و شب را کجا بمانم، روزی بارانی که قرار شد برای قبول شدن در دیپارتمنت سینما امتحان ورودی بدهم و استاد از من پرسید هنرها انتخاب چندوم ات بود و من دروغ مصلحتی گفتم و جواب دادم انتخاب دوم؛ همه این ها در چند لحظه از ذهنم گذشت و وقتی به خود آمدم در وسط سرک عمومی ایستاد بودم.
آرنگ موترها، مرا از گذشته به حال آورد، سرک را عبور کردم و دوباره وارد فضای تکراریی شدم که چند سال زندگی ام را آنجا حرام کرده ام؛ فضای که فقط سرما از آن می بارد و هیچ نشانی از صدای گرم مادر، دست مهربان پدر و مفهوم خانه و گرمای که آدم در خانه حس می کند وجود ندارد. چند لیوان چای با چند لقمه نان را از حلقومم پایین بردم و چهار تا کمپل را رویم انداختم و تا شب از زیر آن بیرون نشدم.
شب متفاوت از شبهای قبل بود و خبر از آمدن چله می داد و من شدیدا سر درد بودم، روی تمام قسمت های بدنم که از کمپل بیرون مانده بود، حضور چله را حس کردم و وقتی فهمیدم یلدا است و درازترین شب سال، بیشتر اعصابم خراب شد و فهمیدم که در نبود بخاری، از این پس باید روز و شب خود را در کمپل بپیچم تا سینه و بغل نشوم.
آنچه که از چهار سال دوران دانشگاه به دست آورده ام دوستان خوبی هستند که نظیر شان را کمتر می توانم در جای دیگر پیدا کنم، دوستانی که در سخت ترین لحظات از زیر شانه ام گرفته اند و بلندم کرده اند و در طاقت فرسا ترین اوقات دلداری ام داده اند. راستی در همین نزدیکی ها بود با بعضی های شان دو شب تا صبح را نخوابیدیم و کار کردیم تا فیلم پایان سمستر من فیلمبرداری شود؛ آخرین ساعات شب که همه با چشمهای سرخ شده بازهم می خواستند کار را ادامه بدهند، هرگز از یادم نمی رود. اما اکنون پاییز دوستی های ما نیز فرا رسیده است و ما به ناچار باید از هم جدا شویم و هرکدام راه متفاوتی در پیش گیریم. از این فکر که دیگر مثل هر روز نمی توانم دوستانم را ببینم، دلم می گیرد و ناراحت می شوم، اما به جبر زمان باید تن داد و پذیرفت که باید روزی با عزیز ترین کسانت بدرود بگویی و در حالی که سینه ات از بعض سرشار است برای شان دست تکان بدهی وآخرین نگاه ها و لبخندها را رد و بدل کنی
دوران تقویمی غربت دانشجویی ام در آخرین ساعات روز شنبه و پاییز سال 92 پایان یافت، اما سرگردانی به عنوان یک موتیف در زندگی ام وجود خواهد داشت و مثل سایه مرا تعقیب خواهد کرد. میدانم همانطور که در آغازین روزها به هرکه می گفتم در دانشکده هنرها قبول شده ام و می خواهم سینما بخوانم، نسخندی می کرد و میگفت چرا یگان چیز دیگه انتخاب نکردی، از این بعد نیز به هرکه بگویم سینما خوانده ام و می خواهم در اداره شما کار کنم، به من نسخندی خواهد زد و خواهد گفت بچه فیلم کار نداریم. اما برای من تفاوتی ندارد؛ زیرا از کودکی تا اکنون تنها تجربه ام آوارگی و دوری از از آغوش خانواده بوده است و تمام شبها و روزهایم نوری یکسانی داشته اند، از این پس نیز چیزی برای من تغییر نخواهد کرد و آسمانم همان رنگ را خواهد داشت؛ تیره و کمی خاکستری.
مهدی مدبر
2/10/1392
کابل 10:20 - شب

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر