۱۳۹۴ آبان ۲۸, پنجشنبه

گفتگو با یک وبلاگ

بعد از دو سال به وبلاگم سر زده ام، دو سال تمام او را تنها گذاشته ام و هیچ خبری از ش نگرفته ام، بی وفایی مگر بیشتر از این می شود؟ همه ی بی وفایی ها که عاشقانه نیست! وقتی وبلاگی را که نفسش به حضور تو بسته است تنها بگذاری و بروی پی کار ات، یعنی بی وفایی. اما من باز گشته ام، وبلاگ عزیز! من امشب به تو سر زدم، تو هنوز زیبا و دوست داشتنی هستی، هنوز نفس می کشی. من آمده ام، دیگر جای غصه خوردن ندارد، اما ماندنم به دست خودم نیست، ماندنم بستگی به روزگار دارد، اگر روزگار فرصت داد و از غم شکم لحظه ی فارغ شدم، می مانم،عهد می کنم اگر غم شکم نداشتم، دیگر غمها را کنار بگذارم و کنارت بمانم، اما تو خود خوب می دانی که روزگار از من کرده هم بی وفا است و به همین خاطر هم زیاد خوشحال نباش!